ابلها مردا من عدوی تو نیستم؛ من انکار تو ام

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

غزلی برای روزهای آخر امیدواری

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه های بیخیالی، نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بیقراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری


مرحوم قیصر امین پور


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

نامه ای به یک دوست

اشاره: به دوستی عزیزتر از جان، بلکه به خویشتن، نامه ای نوشتم. بخشی از نامه را اینجا کپی میکنم برای ثبت در تاریخ.

به قول اخوان و از زبان شاتقی: هی فلانی! زندگی شاید همین باشد ...
آن نیاز به محبت که برایت نوشتم، با تپشهای دل، میزند بالا. می آید روی سینه. آتش سینه هم نمیسوزاندش. رد میشود. با بوی تلخی از سوختگی میگذرد و به مشام میرسد. راه را کج نمیکند برود سوی زبان، که فایده ای ندارد. مستقیم میرود سراغ چشم و جزیره ای که مکان خواب بود را آب میگیرد و سحر میشود. این سحر، با آن سحر که با هم از دل شب تار بیرون میکشیدیمش فرق دارد. اینجا سحر، صدای اذان نمی آید ... گاهی صدای عربده مستی به گوش میرسد و هر بار مرا یاد خاطره شهریار با رفتگران می اندازد که سوت میزندند شبها ...



.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

روزگار

اشاره: اینها درد دل نیست که بخوانی. اینها حدیث نفس است. خواندنی نیست.

به گمانم مرد شده ام. سینه را از عشق پیراسته ام. حتی دل هم دیگر نمی تپد. هر روز صبح کوله بار غم را برمیدارم و به دوش میکشم تا صبح فردا که دو ساعتی فرصت درازکشیدنی دست دهد و باز مجبور شوم روی سینه بگذارمش. درب این دیگ را در آن ابعاد که زندگی ام میکشد، قفل زده ام. کلیدش را هم توی دیگ انداخته ام. به شعاع ده هزار کیلومتر خویشاوندی ندارم. به شعاعی چند هزار کیلومتری رفیقی نیست که حرفی بخرد به نیاز نیمه شبی. خواب هم دیگر جواب نمیدهد. باید قانونی شکست. لااقل عبرت جماعت شد. به گمانم مرد شده ام.

به حیثیتم جلوی چشمانم تجاوز کردند. جنازه اش را آتش زدند. و این دیگران. و این دیگران که گناه دیگری را بر پیشانی ام حک کرده اند. راه گریزی نیست. راه گریزی نیست. امیدی نیست. هر چه میبینم دیوار است.

رفیق جان! یقه ام را نگیر به توصیه های مشفقانه ات. میدانم و میدانی که دوستم داری و دارمت. به قول سید حسن حسینی، تا بال نداشتم قفس تنگ نبود. مجبورم بالم را بچینم. زندگی ام مال خودم نیست که ببازمش. پدر و مادری منتظرند. باید زندگی را به دندان هم که شده، حفظ کنم. میدانم اینقدر بینمان فاصله افتاده که حرفم برایت عجیب می نماید.

از اینها که بگذریم، دلم برایت تنگ نمیشود دیگر. درب دیگ را گذاشته ام. به گمانم مرد شده ام.



.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

مفاهیم خاص

اشاره: بعضی مفاهیم هست که همین که بدونیشون، میتونی کاربردهاش رو تو زندگیت پیدا کنی. یکیشون اینه.

امروز یاد گرفتم که انتخاب تصادفی، با انتخاب دلخواه فرق داره. انتخاب دلخواه هم با انتخاب آگاهانه فرق میکنه. اینها که گفتم همشون مفاهیم ریاضی هستن. پس لطفا با لفاظی اشتباه نگیرید.



.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

غزلی برای الهه (!)

چشمان شعر خیره به خطهای جاده است
دختر به شعر میرسد اما پیاده است

دختر نگاه میکند و دوست دارمش
عاشق شدن چقدر بدون اراده است

او مثل شاعرانه ترین حس عاشقی است
او مثل عاشقانه ترین شعر ساده است

قلبم برای عشق به هر کار مشکلی
با یک غرور له شده گردن نهاده است

وقتی که نیست چشم پر از انتظار من
پشت تمام پنجره ها ایستاده است

آه ای خدا چگونه بگویم که کافرم
آه ای خدا، خدای من اسمش الهه است

از دست عشق قافیه را باختم ولی
شعرم به اسم کوچک او تکیه داده است


مرتضی کردی


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

از متعالیات

اشاره: برای دوستانم که کمتر میشناسند، این آمیرزا جواد آقا، همان است که در قنوت نماز صبح، این دعا را - که در مفاتیح الجنان نیست - میخواند: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن/ دور فلک درنگ ندارد شتاب کن، تا انتهای غزل. خوش به حال آنانکه به او اقتدا میکردند. البته عجایب این مرد بسیار است. نوشته اند. خواستید، بروید، بیابید و بخوانید.


مرحوم آمیرزا جواد آقای ملکی تبریزی، در مقدمه کتاب شریف المراقبات - که متاسفانه در حد مفاتیح الجنان پایینش آورده اند - نوشته است:

و اى نفس! بدان كه میتوانی نزديكی و رضايت او را در مدت يك روز بلكه در يك ساعت و يك لحظه بدست آوری؛ بشرط اين كه بداند نيت تو در ترك غير خدا و قصد ديدار او صادقانه و پاك است. زيرا او حاضر است نه غايب؛ روآورنده است نه روگردان و مشتاق است نه غير آن. آيا فرمايش خداوند به عيسى (ع) را نشنيدى كه: "یا عیسی! کم اُطیل النظر و اُحسن الطلب و القوم لایرجعون؟" اى عيسى! چقدر چشم بدوزم و نیکو بطلبم و مردمان بازنگردند؟


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

غزلی از غریبی

همراه مرغ مسافر، پیغامی از گرمسیر است
میگوید: "اینجا نمانید، این خاکدان زمهریر است"

میگوید: "اینجا نمانید، اینجا که مردان دروغند
اینجا که سرهای خالی، روی شکمهای سیر است"

میگوید: "اینجا نمانید ..."، اما کجا میتوان رفت؟
وقتی که ایمان مردم در بند نان و پنیر است


گفتند: "اینجا نمانید، پابسته ده مباشید
این خانه نااستوار است، این کشت آفت پذیر است"

گفتیم: "پرطاقتانیم" گفتند: "اینگونه بودید"
گفتیم: "فواره ..." گفتند: "فواره هم سر به زیر است"

گفتیم: "ما را چراغی است، روشنگر خانه" گفتند:
"لحنی دگرگونه دارد، بادی که در بادگیر است"


گفتند و باور نکردیم تا آخرین چشمه یخ بست
گفتیم: "زود است" و ماندیم، رفتند و گفتند: "دیر است"

ماندیم تا سال دیگر با مرده هامان بگویند:
"همراه مرغ مسافر، پیغامی از گرمسیر است"


محمدکاظم کاظمی


.

از گذشته ها 2

اشاره: در ادامه پست قبلی، خاطره مرحوم امیری فیروزکوهی از شبی در محضر استاد وحید دستگردی، بدانجا میرسد که مرحوم عبدالحسین شهنازی (برادر علی اکبرخان)، نوازنده تار و مرحوم باقرخان رامشگر، نوازنده اسطوره ای کمانچه به منزل استاد میروند. مرحوم امیری فیروزکوهی از خاطراتش، از صفحاتی که در کودکی از باقرخان شنیده بوده، اشاراتی میکند و بسیار به نیکی یاد میکند.

...
باری، با این سابقه ذهنی از باقر و شنیدن و به یاد داشتن تمام صفحات او و شهرت بسیارش به انواع رنگ و تندی و نرمی آرشه های پرقدرتش، همین که او را در برابر خود دیدم و آن همه خاطره دوران کودکی و لذت و کیفیت صفحات او را در وجود و حضور او مجسم و قهرمان ذوق و خیال خویش را رویاروی خود یافتم، با تمام حواس و کمال دقت متوجه او شدم؛ در حالیکه به تکلیف شهنازی ساز را بر سر دست گرفته و به مقدمات کوک کردن مشغول شده بود. اما به محض اینکه شروع به درآمد کرد و آرشه و پنجه را به حرکت درآورد، کم مانده بود که در تطبیق او با معرفی شده شهنازی به اشتباه افتم و بگویم که این مرد مبتدی نوآموز آن استاد مقتدر دیروز نیست. لکن به زودی دریافتم که این پیرمرد افسرده حال، همان باقرخان قدرتمند فعال است الا اینکه صولت پیری قدرت او را در هم شکسته و چنان دست و پنجه قوی و قهرمانی را به چنین رشته ای از قهر و غلبه فرو بسته است؛ چندانکه آرشه او به آرشه تازه کاری در مشق میمانست و پنجه اش از کندی و واماندگی، بالا و پایین رفتن نمیتوانست. بی اختیار این آیه شریفه از قرآن کریم که میفرماید: "ولقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین" به یادم آمد و در کیفیت تبدل آدمی در عین اتحاد و اتفاق ظاهر و باطن به ضد خود. باقرخان بودن و نبودن به اعتبار جوانی و پیری و زمین پیمایی و زمین گیری. به فکر فرو رفتم آنقدر که مرحوم وحید متوجه من شد و گفت فلانی به چه فکر میکنی؟ خود باقرخان که بهتر از ما متوجه دگرگونی هنرش شده و سر را به زیر افکنده بود، ساز را به کناری گذاشت و گفت: "حالا نوبت این جوانهاست که ما پیران را به فیض برسانند".
...


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

از گذشته ها 1

اشاره: ایمیلی گرفتم به غایت مسرت بخش. متنی سفید با چهار فایل ضمیمه. یکی از این ضمائم، خاطره ای است که مرحوم امیری فیروزکوهی (پدر زن دکتر مظاهر مصفا) از استاد وحید دستگردی نوشته است. نوشته، دو بخش بینظیر دارد که عینا در این پست و پست بعدی مینویسمشان. این متن در شماره 12 مجله وحید منتشر شده است. به تعابیر دقیق توجه کنید. اینها مثل ریاضیات مهندسی، جایگشتهای بی معنای حروف نیستند. هر چند که این تعابیر دلیل برگزیدگی این پاراگراف نباشند.

...
آن وقتها که جوان بودم و درسی از حکمت و کلام میخواندم، وجود وحید برای من بهترین دلیل از ادله تجرد نفس و دوگانگی جسم و روان بود. چون میدیدم که مردی در سنین میانسالی و کهولت و این اواخر پیری و شیخوخت با جسمی علیل و ناتوان و بدنی رنجور و دردمند، با چنان روحی قانع و خرسند و فکری طالع و بلند، بلاانقطاع کار میکند و هر روز به اندیشه ای بدیع و ذوقی لطیف به دقائقی از معانی مشکلات و رقائقی از حقائق معضلات دست می یابد و خلاصه آن را در طبق اخلاص، عرضه پیشگاه خواص مینماید، که آن جدیت و همت و مداومت در قبول زحمت، دیگر کسان از امثال او را که هم از بلیه مرض و نقاهت به دور و هم از عطیه غنا و ثروت برخوردار و مسرور بودند، میسر و مقدر نیست.
...



.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

کانون


مدتی است که این عکس، از مراسم تشیع مستر ساعتی، روی صفحه این کامپیوتر نشسته است. چهره ها همه آشنایند. همه غمبارند. دلم برای یکایکشان پرپر میزند. اثر چرخش فصلها را میشود به وضوح دید. همه و همه درست. اما من هنوز نمیفهمم که چرا کانون توجه من، عکس و مستر ساعتی، هر سه به یک نفر ختم میشود. "معلوم نیست بعضیها چون با بقیه فرق دارند، متفاوتند یا چون متفاوتند، با بقیه فرق میکنند. اما آنچه مسلم است، بعضیها متفاوتند." افسوس! اینجا که من هستم، همزبانی نیست که دغدغه ها را قسمت کنیم.


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

غزلی حاکی از بدحالی

خواب گم شد، خیال یادم رفت
معنی شور و حال یادم رفت

بغض امسال در گلو ترکید
خنده پارسال یادم رفت

بس که نالیدم از جداییها
خاطرات وصال یادم رفت

واژه هایم کدر شدند و کبود
حرفهای زلال یادم رفت

عشق، این ناگزیر ناممکن
مثل خواب و خیال یادم رفت

در هجوم مخنثان، دونان
صولت پور زال یادم رفت

شیهه اسبها، خروش یلان
بوی وحشی یال یادم رفت

پرکشید از خیال من پرواز
یا نیاز به بال یادم رفت؟

هر چه غیر از سکوت واهی بود
خوب شد قیل و قال یادم رفت

حرفها با تو داشتم اما ...
همه اش ... بیخیال! یادم رفت


استاد محمدرضا ترکی


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

آرامش در حضور دیگران


پس آن هنگام که شب عاشورا زینب (س) بی تاب شد، پس از دعوت به صبر، فرمود: "هیهات! لو ترک القطا لنام".



.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

انواع دوستانم

دوستانم را از جهت برخوردشان وقتی که حالم بد است، به چهار دسته، به ترتیب اهمیتشان برایم، میتوانم تقسیم کنم:

1) آنها که وقتی حالم بد است، میفهمند و انتظار ندارم که حال بپرسند. آنها هستند. هستند بدون پرسشی.
2) آنها که وقتی حالم بد است، میفهمند یا نمیفهمند، حتما انتظار دارم که حالم را کلاما بپرسند.
3) آنها که وقتی حالم بد است، نمیفهمند و حال پرسیدنشان را هم نمیخواهم.
4) سایرین.

سراغ ندارم که کسی از دسته ای به دسته بالاتر رفته باشد.



.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

وصف الحال

مردی به هزار غم گرفتارم
در هر نفسی به جان رسد کارم

بی زلت و بیگناه محبوسم
بی علت و بی سبب گرفتارم

بی تربیت طبیب رنجورم
بی تقویت علاج بیمارم

محبوسم و طالع است منحوسم
غمخوارم و اختر است خونخوارم

بوده نظر ستاره تاراجم
کرده ستم زمانه آزارم

امروز به غم فزونتر از دی
وامسال به نقد کمتر از پارم

یاران گزیده داشتم روزی
امروز چه شد که نیست کس یارم؟

هر نیمه شب آسمان ستوه آید
از ناله سخت و گریه زارم

بسیار امید بود در طبعم
ای وای امیدهای بسیارم

قصه چه کنم دراز بس باشد
چون نیست گشایشی ز گفتارم


بخشی از یکی از حبسیه های مسعود سعد سلمان


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

از گفتن تا شنیدن

اشاره: زمانی، در یک روز تابستانی، به استقبال از غزلی از شهریار با مطلع "پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند/ بلبل طبعم هوای نغمه خوانی میکند"، شعری ساختم که یک بیتش نظر سلطان را گرفت: خواهش دل را نباشد قاصدی سوی زبان/ سینه میسوزد ولی پادرمیانی میکند. هنوز هم چو بید بر سر این ایمان میلرزم.

غیر از آنکه فرمود: "تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت/ من مست چنانم که شنفتن نتوانم" و غیر از آنکه فرمود: "اسطقس فوق اسطقسات"، دیگر گفتنی هست که شنیدنش در کار نیست. و این گفتن نمیدانم چه شد که شد راه گفتنم.

فاش میگویمت اما این بار. نه اینکه تو زبان سرّ نمیدانی؛ به یقین میدانی چرا فالش مینویسم. وقتی مینویسند: کل من علیها فان، تو هم دلت مثل من میگیرد. من و تو را اینطور بزرگ نکرده اند. نه اینکه از فنا ترسمان باشد؛ که غایتمان است. دلمان میگیرد که چرا لا اله مینویسند و الا الله ش فراموش است. باز نه از آن جهت که فناناپذیری پروردگار را نادیده گرفته اند؛ که این بدیهی مستغنی از بیان است. دلمان میگیرد که نمینویسند: و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام.

تازه که نوشتند. به گمانت توجه میکنند که فرقش با "و یبقی وجه ربک ذی الجلال و الاکرام" چیست؟ میفهمند که "ذوالجلال و الاکرام" صفت "وجه" است نه صفت "رب"؟ میدانند که "وجه رب" غیر از "رب" است و همچنان به طرز نابدیهی و غافلگیرکننده ای در صفت "بقاء" با رب شریک است؟

به گمانم اگر بپرسند که چرا آدمیان عکس چهره عزیزانشان را نگه میدارند، در آن کلاسی که بارها در موردش حرف زده ایم، پاسخ همین آیه است. گرچه که به حق فرموده باشد:

چون تو نه در مقابلی، عکس تو پیش رو نهیم
این هم از آب و آینه، خواهش ماه کردنست



.

درباره من

عکس من
هنوز دانشجوی دکتری مهندسی برق