
به قول بزرگواری، در زندگی لحظاتی هستند که زیسته میشوند. طبق این تعریف، آن لحظه را هرگز درک نمیکنی. میگذرد و ته نشین میشود. و بعد کسی -که اصلا نخواهی فهمید چرا - از راه میرسد و مرداب روحت را هم میزند. پس از دیواره های روحت چیزهایی کنده میشود و زیر دندانت گیر میکند. حیران این طعم میشوی. و از سر استیصال، این حیرانی را لابه لای لخته های خاطراتت جستجو میکنی. دیوانه میشوی و به خودت میپیچی. تا به خودت بیایی و بفهمی چه شده، روحت درگیر شده است.
هزار راه غیرممکن را که گذراندی و نرسیدی، به ذهنت میزند که دوباره آن کس را دریابی. پیدایش نمیکنی. مینشینی بر سر همان راه که شاید دوباره ... داری خراب میشوی. خاکیان را همه شکل او میبینی و هر بار شوقی در تو بر پا میشود تا اینکه بفهمی - که اصلا نخواهی فهمید چرا -، این هم او نیست. ناگهان تر از قبل پیدایش میشود و تو به دنبال شفای خودت هستی. اما او را حتی قصد گذر از مرداب تو نیست؛ چه رسد به این تلاطم مخدوش.
و تو خرابتر از حالت میشوی - که اصلا نخواهی فهمید چرا -. و باز میگذرد تا ته نشین شود ... در مهابت این حادثه، لحظه ای را زیسته ای.
همان لحظه ای که نگفتم را میگویم، رفیق جانم!
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر