ابلها مردا من عدوی تو نیستم؛ من انکار تو ام

‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

قبض و بسط عملیک روح

اشاره: این متن برای فرد خاصی نوشته شده است؛ با مضمون و ادبیات خاص خودش. در کمال احترام به مرحوم بیهقی، شاید به یکبار خواندن هم نیرزد.



به قول بزرگواری، در زندگی لحظاتی هستند که زیسته میشوند. طبق این تعریف، آن لحظه را هرگز درک نمیکنی. میگذرد و ته نشین میشود. و بعد کسی -که اصلا نخواهی فهمید چرا - از راه میرسد و مرداب روحت را هم میزند. پس از دیواره های روحت چیزهایی کنده میشود و زیر دندانت گیر میکند. حیران این طعم میشوی. و از سر استیصال، این حیرانی را لابه لای لخته های خاطراتت جستجو میکنی. دیوانه میشوی و به خودت میپیچی. تا به خودت بیایی و بفهمی چه شده، روحت درگیر شده است.

هزار راه غیرممکن را که گذراندی و نرسیدی، به ذهنت میزند که دوباره آن کس را دریابی. پیدایش نمیکنی. مینشینی بر سر همان راه که شاید دوباره ... داری خراب میشوی. خاکیان را همه شکل او میبینی و هر بار شوقی در تو بر پا میشود تا اینکه بفهمی - که اصلا نخواهی فهمید چرا -، این هم او نیست. ناگهان تر از قبل پیدایش میشود و تو به دنبال شفای خودت هستی. اما او را حتی قصد گذر از مرداب تو نیست؛ چه رسد به این تلاطم مخدوش.

و تو خرابتر از حالت میشوی - که اصلا نخواهی فهمید چرا -. و باز میگذرد تا ته نشین شود ... در مهابت این حادثه، لحظه ای را زیسته ای.

همان لحظه ای که نگفتم را میگویم، رفیق جانم!
.

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

بازنشر نوشته قدیمی

اشاره: این متن را مدتی (مدتها) پیش در فیسبوک نوشتم. جواد عزیز پای مطلب قبلی کامنتی گذاشته بود که به نظرم اومد بد نیست بیارمش اینجا بازنشرش کنم.



مساله اجزاء

گاهی چنان میشود که دل را گرو میگیرند یا شاید گرو میدهیم - و این گرو شاید مختصر گروگان باشد - البته. نمیدانم آیا همواره چنین است یا آنچه تا کنون بر من هموار شده است، چنین است، اما هموار(ه) واسطه ای هست که دلالت میکند بر آن معنی متعالی که نه فقط از ظرف کلمات و بیان که در ظرف وجود نیز نمیگنجد. این مطلب راجع به آن واسطه هاست.

بعضی از این واسطه ها اجزاء دارند. وجود اجزاء باعث میشود بتوانیم مهابت یک واسطه را بشکنیم. اساسا از روشهای مهم حل مساله، همین تقسیم و حل است. چون ظرفمان گنجایش آن واسطه را به تمامی ندارد، آن را به اجزاءی میشکنیم که هر کدام به تنهایی در ظرفمان بگنجد و بتوانیم آن را درک کنیم. اما اینجا موضوع دیگری هم پیش می آید و آن این است که پس از شکستن به اجزاء، باید بتوانیم رابطه بین اجزاء را هم درک کنیم. یعنی اگر چیزی را به اجزاء بیش از حد کوچک بشکنیم، آن وقت روابط بین این اجزاء چنان پیچیده میشود که باز ممکن است از درک آن عاجز شویم. بیایید نتیجه بگیریم که منحنی درک-اجزاء در صفر بینهایت، در بینهایت، بینهایت و در این بین جایی مقدار حداقلی را به خود میگیرد. به این معنا، برای درک یک واسطه، حتی در ساده ترین شکلش، حداقلی از درک لازم است. یا: نه چنین است که هر کس هر چیز را بفهمد. که البته شاید بدیهی جلوه کند؛ گرچه نیست



مثلا فرض کنید آن واسطه، تابلوی شام آخر داوینچی باشد! میتوانید اجزای آن را مثلا عیسی (ع)، حواریون، مریم مجدلیه، میز و آنچه بر روی آنست و ... بگیریم. این شاید آسانترین راه جزء بندی این اثر برای درک است



اما مثلا به تصویر این دخترک نگاه کنید. اینجا دیگر نمیتوان با اجزای ساده به درک تصویر رسید. اینجا لازم است بیننده اثر بتواند جزئیات عمیقتری نظیر آن هاشورهای اطراف کلاه دخترک، یا چگونگی نمایش زبان دخترک بین دو ردیف دندانهایش و یا تناسب زاویه ای دو سفیدی درون چشمهای دخترک را درک کند. به این معنی درک این اثر، مستلزم درک اجزای بیشتر و درک ارتباطات مهیب این اجزا نظیر محو شدن موهای دخترک در هاشورهای پشت صحنه است



اما حالا در این تصویر اصلا تفکیک نوع اول، راه به بیراهه میبرد. تفکیک نوع دوم هم در اینجا به درک اثر کمک نمیکند. اینجا موضوع به نظر من قابل تفکیک به اجزاء نیست. اینجا فقط یک چیز وجود دارد: شعف دخترک. درک این موضوع به نظر حقیر، سهل و ممتنع است. مهیب و بدیهی است.

البته دقت کنید که این مثالها واقعا بی نقص نیستند. اما سعی کردم در حد وقتی که داشتم، مثال مناسب را ارایه کنم. در موسیقی هم احتمالا میتوان این مثالها را جست.

جستجو برای یافتن واسطه های بسیط که به اجزاء قابل تفکیک نباشند، به شخصی شدن واسطه می انجامد و البته چه بسا واسطه ای که برای کسی بسیط و برای دیگران مرکب است. مواجهه با بساطت به نظرم باعث حیرت میشود و این حیرت از شدت حضور سرچشمه میگیرد و اینجا میفهمیم که چرا برخی در این عالم همیشه حاضرند و برخی غایب و برخی هم در حال نوسان. باز می اندیشم که واسطه بسیط، در واقع بیواسطگی است، اما چون شعورم به آن نمیرسد، به عنوان یک حدس رهایش میکنم.

پ.ن. برهان صدیقین به نظرم همین واسطه بسیط است

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

در باب دلالت

با حکایت دل شروع کنیم که هر چه گفتیم جز حکایت دل، در همه عمر از آن پشیمانیم. و البته حکایت دل، همان داستان واحد عاشقان است که بواسطه جلوه های متعددش، روایات نامکرری دارد. با صد هزار جلوه برون آمدی که من/ با صدهزار دیده تماشا کنم تو را. و می ستایم تلاش خستگی ناپذیر مردمان را برای شنیدن روایت نامکرر دیگر.

اما بعد ...

از قول استاد وام بگیرم که در سه گانه عشق و عاشق و معشوق، اولی همواره حقیقی، دومی همواره مجازی و سومی گاهی حقیقی و گاه مجازی است. و این کلام چقدر فاصله دارد با آنکه رایج است. خواهرکم یکبار در بلاگش دفاعیه ای برای معشوقان عالم نوشته بود، عجیب خواندنی. و بس ستمها میرود بر معشوق.

مولوی که به حق فهم بسیاری از این پیچیدگی را مدیون او هستیم، حکایتی دارد در مثنوی بس غریب. حکایت کنیزکی که در تب عشق غلامی میسوزد و پادشاه که عاشق کنیزک میشود و او را از غلام جدا میکند. کنیزک مریض میشود و طبیبان چاره را این میبینند که پادشاه غلام را به کار سخت گیرد تا چهره اش دیگرگون شود و مهرش از دل کنیزک برود. پادشاه چنین میکند و کنیزک دل میبرد و سلامت میشود. مولوی نتیجه میگیرد که عشقهایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود.

نتیجه مولوی، در نگاه اول منطقی مینماید. اما آنچه از نظر دور مانده است، "دلالت" است. مثلا اگر یک صندلی را به شما نشان بدهند، این صورت دلالت بر صندلی میکند و این مفهوم است که به ذهن میرسد. تابلوی نقاشی یک گل، دلالت بر گل دارد و حواس ما را تحریک میکند. طبیعتا بوم سفید و چند سطل رنگ که این نقاشی از آن ساخته شده، چنان دلالتی ندارد. همان نقاشی را هم اگر بسوزانیم، دیدن بوم سوخته، آن حس را ایجاد نمیکند. آیا این دلیل بر مجاز حس است؟

چهره غلام، دلالتی دارد برای کنیزک. چهره غلام آن تجلی خاص است که برای روح کنیزک خلق شده. حال اگر آن دلالت را از بین ببریم، آیا دلیل این است که عشق، مجازی بود؟ و این به نظرم بزرگترین خطا است. عشق همواره حقیقی است حتی اگر معشوق مجاز باشد. این حقیقت دلالت است که حقیقت عشق را نتیجه میدهد.


انتهای کلام را مزین میکنم به این قول عرب:

حیث ان المعشوق یجذب العاشق من حیث لایعلمه و لایرجوه و ما کان یخطر بباله ابدا، لایظهر من تلک الجذبة فی العاشق الا خوف ممزوج بالیاس مع دوام الطلب

چون معشوق، عاشق را جذب میکند از جایی که نمیداند و به آن امیدی ندارد و به ذهنش هرگز خطور نمیکند، از آن جذبه چیزی در عاشق نمیماند مگر ترسی آمیخته با یاس، همراه طلب دائم.

و این ترس آمیخته با یاس مجال دیگری میطلبد.

درباره من

عکس من
هنوز دانشجوی دکتری مهندسی برق