ابلها مردا من عدوی تو نیستم؛ من انکار تو ام

‏نمایش پست‌ها با برچسب انسانیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انسانیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

روزگار

اشاره: اینها درد دل نیست که بخوانی. اینها حدیث نفس است. خواندنی نیست.

به گمانم مرد شده ام. سینه را از عشق پیراسته ام. حتی دل هم دیگر نمی تپد. هر روز صبح کوله بار غم را برمیدارم و به دوش میکشم تا صبح فردا که دو ساعتی فرصت درازکشیدنی دست دهد و باز مجبور شوم روی سینه بگذارمش. درب این دیگ را در آن ابعاد که زندگی ام میکشد، قفل زده ام. کلیدش را هم توی دیگ انداخته ام. به شعاع ده هزار کیلومتر خویشاوندی ندارم. به شعاعی چند هزار کیلومتری رفیقی نیست که حرفی بخرد به نیاز نیمه شبی. خواب هم دیگر جواب نمیدهد. باید قانونی شکست. لااقل عبرت جماعت شد. به گمانم مرد شده ام.

به حیثیتم جلوی چشمانم تجاوز کردند. جنازه اش را آتش زدند. و این دیگران. و این دیگران که گناه دیگری را بر پیشانی ام حک کرده اند. راه گریزی نیست. راه گریزی نیست. امیدی نیست. هر چه میبینم دیوار است.

رفیق جان! یقه ام را نگیر به توصیه های مشفقانه ات. میدانم و میدانی که دوستم داری و دارمت. به قول سید حسن حسینی، تا بال نداشتم قفس تنگ نبود. مجبورم بالم را بچینم. زندگی ام مال خودم نیست که ببازمش. پدر و مادری منتظرند. باید زندگی را به دندان هم که شده، حفظ کنم. میدانم اینقدر بینمان فاصله افتاده که حرفم برایت عجیب می نماید.

از اینها که بگذریم، دلم برایت تنگ نمیشود دیگر. درب دیگ را گذاشته ام. به گمانم مرد شده ام.



.

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

از گذشته ها 2

اشاره: در ادامه پست قبلی، خاطره مرحوم امیری فیروزکوهی از شبی در محضر استاد وحید دستگردی، بدانجا میرسد که مرحوم عبدالحسین شهنازی (برادر علی اکبرخان)، نوازنده تار و مرحوم باقرخان رامشگر، نوازنده اسطوره ای کمانچه به منزل استاد میروند. مرحوم امیری فیروزکوهی از خاطراتش، از صفحاتی که در کودکی از باقرخان شنیده بوده، اشاراتی میکند و بسیار به نیکی یاد میکند.

...
باری، با این سابقه ذهنی از باقر و شنیدن و به یاد داشتن تمام صفحات او و شهرت بسیارش به انواع رنگ و تندی و نرمی آرشه های پرقدرتش، همین که او را در برابر خود دیدم و آن همه خاطره دوران کودکی و لذت و کیفیت صفحات او را در وجود و حضور او مجسم و قهرمان ذوق و خیال خویش را رویاروی خود یافتم، با تمام حواس و کمال دقت متوجه او شدم؛ در حالیکه به تکلیف شهنازی ساز را بر سر دست گرفته و به مقدمات کوک کردن مشغول شده بود. اما به محض اینکه شروع به درآمد کرد و آرشه و پنجه را به حرکت درآورد، کم مانده بود که در تطبیق او با معرفی شده شهنازی به اشتباه افتم و بگویم که این مرد مبتدی نوآموز آن استاد مقتدر دیروز نیست. لکن به زودی دریافتم که این پیرمرد افسرده حال، همان باقرخان قدرتمند فعال است الا اینکه صولت پیری قدرت او را در هم شکسته و چنان دست و پنجه قوی و قهرمانی را به چنین رشته ای از قهر و غلبه فرو بسته است؛ چندانکه آرشه او به آرشه تازه کاری در مشق میمانست و پنجه اش از کندی و واماندگی، بالا و پایین رفتن نمیتوانست. بی اختیار این آیه شریفه از قرآن کریم که میفرماید: "ولقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین" به یادم آمد و در کیفیت تبدل آدمی در عین اتحاد و اتفاق ظاهر و باطن به ضد خود. باقرخان بودن و نبودن به اعتبار جوانی و پیری و زمین پیمایی و زمین گیری. به فکر فرو رفتم آنقدر که مرحوم وحید متوجه من شد و گفت فلانی به چه فکر میکنی؟ خود باقرخان که بهتر از ما متوجه دگرگونی هنرش شده و سر را به زیر افکنده بود، ساز را به کناری گذاشت و گفت: "حالا نوبت این جوانهاست که ما پیران را به فیض برسانند".
...


.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

از گذشته ها 1

اشاره: ایمیلی گرفتم به غایت مسرت بخش. متنی سفید با چهار فایل ضمیمه. یکی از این ضمائم، خاطره ای است که مرحوم امیری فیروزکوهی (پدر زن دکتر مظاهر مصفا) از استاد وحید دستگردی نوشته است. نوشته، دو بخش بینظیر دارد که عینا در این پست و پست بعدی مینویسمشان. این متن در شماره 12 مجله وحید منتشر شده است. به تعابیر دقیق توجه کنید. اینها مثل ریاضیات مهندسی، جایگشتهای بی معنای حروف نیستند. هر چند که این تعابیر دلیل برگزیدگی این پاراگراف نباشند.

...
آن وقتها که جوان بودم و درسی از حکمت و کلام میخواندم، وجود وحید برای من بهترین دلیل از ادله تجرد نفس و دوگانگی جسم و روان بود. چون میدیدم که مردی در سنین میانسالی و کهولت و این اواخر پیری و شیخوخت با جسمی علیل و ناتوان و بدنی رنجور و دردمند، با چنان روحی قانع و خرسند و فکری طالع و بلند، بلاانقطاع کار میکند و هر روز به اندیشه ای بدیع و ذوقی لطیف به دقائقی از معانی مشکلات و رقائقی از حقائق معضلات دست می یابد و خلاصه آن را در طبق اخلاص، عرضه پیشگاه خواص مینماید، که آن جدیت و همت و مداومت در قبول زحمت، دیگر کسان از امثال او را که هم از بلیه مرض و نقاهت به دور و هم از عطیه غنا و ثروت برخوردار و مسرور بودند، میسر و مقدر نیست.
...



.

۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

در باب صبر

اشاره: مادرکم - که درود خداوند بر او باد - همواره توصیه ام میکرد به خواندن سوره والعصر؛ میگفت صبر می آورد. علی جهانیان - که عمرش دراز باد - یک روز بین دانشکده برق و مکانیک در پردو در چشمانم نگاه کرد و گفت خدای عالمیان با همه عظمتش با صابران است؛ ان الله مع الصابرین و هر دو گریستیم.


ایوب را به صبر میشناسیم که خداوند او را به صبر در کلامش ستوده است. در تفسیر آیه هشتاد و سوم سوره انبیاء که میفرماید: "و ایوب اذ نادی ربه انی قد مسنی الضر و انت ارحم الراحمین" برخی گفته اند که ایوب دعا کرد؛ بر این روال که "خداوندا بر من سختیهایی رسیده و تو ارحم الراحمینی، بیا و مشکل من را حل کن". حال آنکه عظماء تفسیر میفرمایند آن "واو" در "و انت ارحم الراحمین"، واو حالیه است یعنی ایوب فرمود: "خداوندا در همان حال که تو ارحم الراحمینی، سختیها وجود مرا لمس کردند."

تفاوت را میفهمی؟ به راستی چنین کس را نباید به صبر ستود؟

این را که فهم کردی، فهم کن که برای درک بهتر من و تو گاه به واو هم بسنده نکرده است، آنجا که در سوره انشراح به تاکید فرمود "فان مع العسر یسرا * ان مع العسر یسرا". معیت دو شیء یعنی همراهی دو چیز از یازده وجه مختلف که یکی از آنها زمان است. نه اینکه آسانی بعد از سختی می آید، این دو همراهانند. چشم بگشای. بیشتر اضافه کنم که بار اول با حرف "ف" شروع کرد که ممکن است مقید کند جمله را به ماقبل. پس از سر رحمت، بار دیگر، بی هیچ قید، جمله را تکرار کرد؛ که شبهه ای نماندمان.

بیا با هم بفهمیم.


.

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

حکایت آن عارف بدنام

اشاره: برخی حکایتهاست که در علن نقل نمیکنند؛ به گمانم از آن جهت که مخاطب باید مخاطب باشد تا درک مطلب کند. این که مینویسم از آن دست حکایتهاست. تعجبی هم نیست از این غمازیها که کار جنون ما به تماشا کشیده است.


میگویند در شهری زاهدی میزیست به غایت پاکیزه خوی؛ معتمد اهل شهر. بازرگانی که برای سفر میرفت، زنش را به زاهد سپرد تا مدتی که نیست خیالش آسوده باشد. بازرگان هنوز بازنگشته بود که روزی زاهد در اندرونی چشمش به زن افتاد و شکیبایی از دست داد. بزرگی به عارفی رهنمونش شد ساکن شهری دیگر. زاهد به امید دوا عازم آن شهر شد. عارفی با آن نشانیها که گفته بودندش، در شهر نیافت. تنها شباهت، با کسی بود ساکن کوی پتیارگان. زاهد، ناامید خود را به منزل او رساند. بر در، شاهدی دید نشسته ساغری ارغوانی به دست؛ درهای خانه گشوده و اطراف خانه مملو از هرزگان. سراغ نشانیها را گرفت، مردی آمد چنان که گفته بودندش؛ مدعی که من همانم که تو به دنبالش آمده ای. زاهد، متعجب، از سرّ شاهد و شراب پرسید و جواب شنید که خمره ای سرکه در دست فرزندم دیدی. زاهد چهل سوال از علوم مختلفه پرسید تا برایش مسجل شد که این مرد همان عارف است. پس پرسید که چرا ساکن این کویی ای مرد؟ عارف لحظه ای درنگ کرد و گفت: حسنش این است که بازرگانان، زنانشان را به ساکن کوی پتیارگان نمی سپارند.


.

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

کوانتوم

اشاره: گاهی در خودم چیزهای مهیبی پیدا میکنم. پتانسیلهای مثبت و منفی ای میبینم که حیرتم را برمی انگیزد. هر چه سعی میکنم، نمیتوانم خودم را کامل بشناسم. برایم عجیب نیست که کسی که خودش را بشناسد، خدایش را هم بشناسد.

بعضی چیزها را یاد نمیگیرم. نمیخواهم که یاد بگیرم. میدانم که یاد گرفتنم کوانتومی است. یکبار باید 100 واحد انرژی بگذارم و یاد بگیرم و خلاص؛ اما هزار بار 99 واحد انرژی میگذارم و یاد نمیگیرم. چون نمیخواهم این کوانتوم لامصب را رد کنم. یعنی فرسنگها بیشتر انرژی مصرف میکنم ولی نمیخواهم یاد بگیرم. این بهای نخواستن است.

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

احوالات

بالاخره امروز رفتم صفحه گرامافون شور آقاحسینقلی رو از هارد قدیمی کشیدم بیرون. به همین بهانه گفتم اینجا رو به روز کنم.

.

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

اولین دیدار با فیودور

اشاره: بی شک از داستایوفسکی باید نوشت. اگر کتاب "یادداشتهای زیرزمینی" داستایوفسکی را زودتر خوانده بودم، حداقل پنج سال در زندگی جلو بودم. بیخود نیست که او را خداوندگار نویسندگان میشمارند.


کتاب "یادداشتهای زیرزمینی" اثر فیودور داستایوفسکی با ترجمه رحمت الهی - که در واقع یکی از داستانهای کتاب "یادداشتهای روزانه یک نویسنده" است - یکی از کتابهایی بود که جواد عزیز زحمت کشید و از ایران برایم آورد. در سفری که برای کنفرانسی داشتم، فرصتی دست داد تا این کتاب شریف را بخوانم. کتاب از دوبخش با عناوین "تاریکی" و "روی برف نمناک" تشکیل شده است که به طریقی جادویی به هم مرتبط شده اند. شاید وقتی به این موضوع پرداختم. حالا برای دست گرمی، پاراگرافی از بخش تاریکی را با هم بخوانیم:

"لذتی که در اینجا به آن اشاره کردم، لذتی است که از دانایی آشکار و بارز و خیره کننده ای که به ذلت و خواری خود پیدا میکنیم به ما دست میدهد. یعنی آن گاه که میفهمیم دیگر به آخرین سنگر و دیوار رسیده ایم؛ میفهمیم که دیگر کوچکترین راهی برای تغییرمان وجود ندارد و ممکن نیست شخص دیگری جز آن چیزی که هستیم، بشویم. حتی اگر مهلت و ایمانی نیز برایمان باقی مانده باشد، فایده ندارد. دیگر ممکن نیست خود را به وجودی دیگر تبدیل کنیم. هیچ عوض شدنی نیستیم. هر چقدر هم بخواهیم نمیتوانیم. و شاید به این دلیل چنین است که اصلا دیگر صورتی وجود ندارد که ما بخواهیم خود را به آن صورت در آوریم و تبدیل کنیم."

.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

شبانه‏ گی ها

اشاره: شبها حالم دیگرگون میشود. هر چه به صبح نزدیکتر میشوم، خراب و خرابتر میشود. سعی کرده ام به این محتوا فکر کنم. ممکن است چندبار این مطلب را بنویسم.

روز که دارد تمام میشود، این قلب صاحبمرده شروع میکند به زندگی. بدون توجه به کندشدن ضرباهنگ شهر یا تندشدن فرکانس ستاره ها، به کار خودش مشغول است. به قول مرحوم هایده: شب که از راه میرسه، غربت هم باهاش میاد. و به گمانم از بس تحمل این غربت برای آدمیان سخت است که شب را میخوابند. کیست که نداند خواب - به قول آن یار موافق - "خودکشی موقت" است؟

حالا تصور کن که دوباره حالاتی را که چند سال ازشان فرار کرده ای، دوباره داری تجربه میکنی و در این دیگ جوشان برداشته شده است. حواست پرت است؛ نگاهت خسته است؛ دلت ملتهب است و روحت آبستن. اما ناکامیهای گذشته ترسانده ات. دلت میخواهد جلو اش را بگیری. تجربه اش را داری. میدانی که چطور بر وجودت چنگ میزند. تصویر آن گیاه - که عشقه میخوانندش - بر دور آن درخت خشک - که شیره اش را گیاه مکیده - در نظرت میرقصد. تصمیمت بین دوباره سوختن و دوباره ساختن است. حالا تو جوابم بده: روز کم است که شب هم؟

مستوری میکشدمان. اینست شاید راز این شب. حتی این اشک هم حجاب میشود. به قول شهریار: نور از پس اشک لرزشی داشت. بر ما بار نکن آنچه طاقتش را نداریم. بر ما مسلط نکن آنکه رحممان نمیکند. ای دوست! صدایت زدن را دوست دارم.

البته حق است که جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال، شب فراق نخوابیم لاجرم ز خیال؛ اما اقلا تو بدان که زان شبی که وعده کردی روز وصل، روز و شب را میشمارم روز و شب.

بزرگوار رفیقا! بر این جان خسته رحمی کن.

.

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

نقاشیهای مورد علاقه ام

اشاره: قبلتر در شکوی موسیقیهای کلاسیک مورد علاقه ام را لیست کردم. امروز که نگاه کردم، خوشم آمد. ضمن آن لیست کردن کلی چیزهای جدید یاد گرفتم در مورد اجراهای مختلف قطعات که به نظرم در حالت عادی مدتها طول میکشید؛ اما لطف دوستان زمان را کوتاه کرد. اینجا نقاشیهای مورد علاقه ام را لیست میکنم. گرچه دوتایشان را روی وب پیدا نکردم.


نقاشی - احتمالا رئال - از علاقمندیهای قدیمی ام بوده است. اینجا نقاشیهای مورد علاقه ام را لیست میکنم. البته اینها غیر از آنهاست که انتشارشان موجب غمازی است.

1) ایمان ملکی


2) مرتضی کاتوزیان


3) مورگان ویستلینگ


4) استیو هنکس


5) ریچارد اشمید


۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

روی زمین

با فرهنگ ایده آلیسم بزرگ شده ایم. بت سازی و بت پرستی، مسلک ماست؛ بشنو جاهلیت مدرن. مساله جایی بغرنج میشود که به روابط انسانی میرسیم. ایده آل رفاقت، ایده آل محبت، ایده آل عشق، ایده آل زندگی و ایده آل و ایده آل. با فرهنگ رئالیسم بزرگ شده اند. ساختارشکنی و بدبینی مسلک آنهاست؛ بشنو مدرنیته جاهلی. مساله البته همانجا بغرنج میشود.

قهرمانان ما که گویی نه مشغله مادی دارند و نه حتی مشغله غیرمادی، بر اسب یکه شان سوارند و میدان را غبارشان گرفته است. و مقصود از مشغله غیرمادی را بگیر پرستیژ و شغل و حرمت اجتماعی تا - اگر دلت نمیهراسد - عزت نفس. و چه کرده است عقل که مطرود میشود چنین؟ الا اینکه از ارزیدن میپرسد. آیا آنکه چنینش هستی، می ارزدت؟ این بخش محذوف داستان ایده آلیته است.

این فیلمها را دیده ای؟ که پسرک، دخترک را تا دم در خانه میبرد و از هم جدا میشوند. فیلم کات میخورد و بعد فردا را نشان میدهد که دوباره ایندو یکدیگر را میبینند. اینکه در طول شب بر آندو چه میگذرد، بخش محذوف داستان رئالیته است.

اما آنچه بخشهای محذوف را از تیررس چشمان ما پنهان میکند، هنرمندی اسطوره ساز، در تراش داستان است. داستانپرداز متبحر ما چنان معشوق را ارزنده و چنان عاشق را گرفتار تصویر میکند که نتوانی بر ایده آلیسم و رئالیسمش خرده بگیری. از آنسوی چنان حال نزار عاشق را شکوهمند و چنان چهره معشوق را دلربا به تصویر میکشد که آرزوی تو میشود چنان عاشق ایده آلی و چنین معشوق رئالی.

این مقدمه باشد تا تفصیل بعد.

درباره من

عکس من
هنوز دانشجوی دکتری مهندسی برق