ابلها مردا من عدوی تو نیستم؛ من انکار تو ام

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

غزلی از سر دلتنگی

بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه! بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

پی هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز میپرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست

فاضل نظری

.

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

قاآنی و قزوه

سلام آقای قزوه!

بر تمام بیشرافتی ات سلام. بر تمام بیشعوریت سلام. بر تمام سرسپردگی ات سلام.

امروز شاید نانخور حضرت والا نباشی به خیال خودت. شاید اندیشه کنی که این کرسی را در دهلی نو به سبب لیاقت داده اندت. شاید حتی یادت رفته باشد که چرندیاتت چگونه از وزارت فخیمه ارشاد مجوز میگرفت و چاپ میشد و دیگران در حسرت مجوز ماهها میماندند. امروز سلامت میکنم به بلندای جنازه متعفن اعتقاداتت.

تو همانی هستی که ساحت شعر فارسی را در حریم حرم الهی - با افتخار - به کثافت الفاظت آلودی. خاطرت که هست؟ تو جایگاه خودت را در حد یک هجویه نویس پایین آوردی. گیرم که برای بوش هجویه نوشتی، فرقی میکند؟ آن هم چه هجویه ای ... فضای مقدس شعر را با سخیف ترین وجه، چونان لاتان سرگذر به نجاست آلودی. "پرزیدنتی که سوسک شد"! من به سیاست کار ندارم، به فهم تو از شعر کار دارم. سلامت میکنم به عمق دشنام بارگی و الواتی ات.

اما اینها را قبلا هم گفته بودم. سبب این نوشته، گوهرافشانی جدیدت بود. اول که خود را به عنقا تشبیه کرده ای. وجه شبه این تشبیه را برای نادانانی چون ما بگویی، مزید امتنان است. بعد بیانیه نداده اید که گوش مردم پر است؛ ولی دو پاراگراف نوشته اید. لابد در ذهن حضرتعالی بیانیه چیزیست مشتمل بر صفحات که با درود بر مقام معظم رهبری آغاز میگردد. خودت را در کنار انقلاب و رهبری و مردم دانسته ای با همین ترتیب. بعد خود را در خیمه گاه انقلاب و ولایت دانسته ای و دست آخر هم خودت را کنار مردم دانسته ای. سلامت میکنم بر عمق بینش حماقت بارت.

مردم را هم به دو دسته واقعی و غیرواقعی تقسیم کرده ای. من از دسته دومم. من از مردم غیرواقعی ام. من مجازی ام. این نوشته مجازی است. پدر و مادرم هم مجازی اند. دوستانم مجازی اند. آنها که کشته شده اند مجازی اند. دوستان دربندم مجازی اند. پدران و مادرانشان هم مجازی اند. باتوم و شیشه نوشابه ات حقیقی اند. تو هم حقیقی هستی. حیف آن نان که از گلوی تو- ی به اصطلاح واقعی(!) شاعر - پایین میرود. زمانه میگذرد قزوه جان. نام قاآنی را هم تاریخ به یدک میکشد. نگران نباش. سلامت خواهند کرد به مزدوری و ملیجک پیشگی ات.

.

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

مرگ بر نوشتن

اشاره: دوستان از سر لطف میپرسند از زنده بودن این بلاگ. از اینکه زنده بودن بلاگ را از زنده بودن خودم جدا میدانند اما بشدت مرتبط احساس چگونگی دارم. اما بلاگ زنده است و مینویسم و مینویسم و مینویسم ...


اول بار از احمد آقای آشتیانی شنیدم که "به خیره زین لب دوشیزه کام میخواهند" و برایم تشبیه طبع به دوشیزه جذاب بود. بعدتر این مفهوم "کام خواستن" بود که برایم برجسته شد. و البته خودم را قدری تحویل بگیرم؛ الان "به خیره".

اما این نوشتن سخت است ایهاالناس. پیشترها در مرحوم شکوی نوشته بودم در باب نوشتن. از سخن شمس تبریزی که "نوشتن جان کندن است" تا آن حال که میرود از پی نوشته شدن و تا نویسندگی و نوشتن-پیشگی و غیر و ذلک. اضافه کنم این را برای این نوشته که دایره کلمات ثابت است و دایره مفاهیم هر روز گشاده میشود و این را باید از آن گذراند تا بشود نوشته. حالا ببین جان کندن این نوشتن-پیشه را.

لختی فرصت بدهید، مینویسم. شاید حتی دوباره امروز.

.

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

به یک دوست

اشاره: دوست عزیزی دوبار نامه فرستاده و من مترصد فرصتی بودم که جوابی بدهم. اما فرصت دست نمیدهد. این را به حرمت "سلام"ی مینویسم که بر ضمایم ایمیلش نوشته بود.


سلام عزیزِ جان. نامه اولت را که فرستادی، سر گیجید و قلب رمبید و قلم خشکید. جواب نوشتن که "سلام و سلامم و سلامتی"، دوای درد من و تو نیست که هیچ، اشتیاقی در خامه هم نمی آفریند برای سیاهکاری. وقتی دیگر میطلبید و مردی دیگر که این دومی سخت نایاب تر از آن اولی است که نیافتمش تا این حال. هنوز این حال عجب - که راه از خرابات بدر نمیبرد - در جان بود که نامه دومت رسید. پسلرزه ها مخربترند. حالا نشسته ام به پاسخی به یک دوست.

اما نوشتن پاسخت مشکل است. نمیتوانم که از حفظ بنشینم و سطر را پشت سطر بپیمایم. باید تصورت کنم که روبرویم نشسته ای و با آن نگاه پر از شور و شرم نگاهم میکنی. بعد باید جمله جمله اش را برایت بگویم و ببینم آن تغییر حالات چهره ات را و آن تکان دادنهای سر و دستت را و بیحوصلگیها و اشتیاقت را و لرزش نحیف آب در چشمانت را و آن پرسشگری و غمازی ها را. و حالا تصور کن که همه این کارها را کرده ام و تو مقابلم نشسته ای و من محو تو شده ام و آن خاطرات که گفتی و خواهم گفت ریخته است به دامانم و یارای حرف زدنم نیست. چطور جوابت را بدهم؟

اما اینجا نوشتن حسنها دارد. اولش آنکه تو را مخاطب نمیگیرم. قبلا هم با دوست عزیزی تجربه اش کردم. اینجا نوشتن راحت تر است. این بود علت تاخیرها و این هم چاره ای که دارد میشود همه چاره هایم.

اما بعد، از "خاطره" نوشتی و از "دل" یاد کردی و هنرهایش. و آن جمله پرسشی که نه استفهامی بود و نه انکاری که آیا خاطرم هست دل را؟ و من "جمله پرسشی" را پس از آن به دایره المعارفم اضافه کردم شاید بالای "جمله عربی". هنرهای دل را که میشمردیم، بخشی را از تو پنهان کردم؛ نه اینکه ندانی؛ نه. اما نخواستم آن حال را با تذکر فاصله ناپیمودنی - که میگویمت اکنون - دگرگون کنم. دل هنرهای فاعلی دارد و مفعولی. از جمله، گرفتن و شکستن را بگیر وجه فاعلی و ربوده شدن و - همان - شکستن را بگیر وجه مفعولی. اما همه اینها که شمردیم، هنرهای دل عاشق است. قربانت بروم؛ حوصله دیگر میطلبد که هنرهای دل معشوق را برشماریم؛ یا فراتر از حوصله. تجربه هایمان عاشقانه است. گفته بودمت که معشوقی سخت تر است؛ نگفته بودم؟

اما خاطره را هم هنرهاست؛ همانطور که گفتی؛ حتی اگر از بخت باژگون ما چون انفاس عیسوی کشنده شود. بیا برشماریم این هنرها را. اما اینبار بیا اول بفهمیم که این خاطره که میگوییم چند دسته هنر دارد. اینبار راه "دل" را نرویم گرچه پشیمانی دارد. خاطره برای من و تویی که یک واقعه مشترک را از سر گذرانیده ایم یک هنر دارد؛ برای من و تویی که فی الحال نمیتوانیم واقعه ای را مشترکا از سربگذرانیم هنری دیگر. و این البته تمام ماجرا نیست. خاطره را برای آنها که حضور نداشته اند، هنرهاست؛ از هم افزایی بگیر تا رشک. و باز اینها همه برای خاطراتی است که از وقایع میگذرند. آن خاطرات که مسبوق به وقایع نیستند را چه کنیم؟ آن تصنیف که بوی تو را میدهد (پاورقی)؛ آن گلایه که فرصتش هرگز پیدا نشد؛ آن راز که نمیدانم و بسیار از این دست ... و اینها تازه آنهاست که در فضای کلمات تصویر دارد. اما آن خاطره که تو هستی با تمام وجودت بدانسان که میتوانم جلو ام بنشانمت و نگاهت کنم را چه کنیم؟

حالا خودت انصاف بده چقدر وقت لازم است تا هنرهای خاطره را برایت برشمارم. آنهم در تنهایی مطلق ناشی از حضور بسیط تو. باز هم انصاف بده که از دو نامه که نوشته ای، هنوز از عهده پاسخ اولین جمله اولین نامه ات برنیامده ام. اما بر این ناتوان آسان نگیر. بنویس و بفرست.

فدایت بشوم. نقش ماندگارت همیشه همراهم است.




پاورقی: برای خواننده ای که تو نیست بگویم که این تصنیف که گفته شد، آن نیست که در حالی خوش با کس بشنوی و آن حال را بر آن نت ثبت کنی. اصلا تصنیف متعینی در کار نیست اینجا.

.

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

غزل اصفهانی

اشاره: دیروز یاد این غزل اصفهانی افتادم. اینجا نوشتمش که فکر نکنم مرده ام.


تو دری مچد، دلی من دسّت
نه میشد کندت، نه میشد بسّت

روزی عاشورا، عرقی جلفای
نه میشد خوردت، نه میشد نسّت

تو گلی غمزه جلو چشمی دل
نه میشد بود کرد، نه میشد دس زد

دلی من گربس سمبل الطیبم
شنیدس بودا، آ شدس مسّت

نیمیگم اصّی نبودم عاشق
ولی عشقی تو همه را پس زد

برا من بسّس که تو آلو شی
تا به ما بلکی برسد هسّت

برا من بسّس که گزی آرتی
بخوری من شم آردی لا لثّت

کی میَی نوروز؟ دو هزارا پنج؟
یا نیمه شعبون؟ به چیس قصّت؟

آ دلی سرتق مگه باور کرد؟
نه میشد کندت نه میشد بسّت


درباره من

عکس من
هنوز دانشجوی دکتری مهندسی برق