ابلها مردا من عدوی تو نیستم؛ من انکار تو ام

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

از دردهای بی درمان


چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید


...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

شاتقی زندانی دختر عمو طاووس

...

گاه اگر بگذاردش غمهای این عالم
عالمی دارد برای همنشین و آشنای خویش

- «هی! فلانی!»

[او همیشه هر کسی را با همین یک "نام" میخواند
اسم و رسم دیگران سهل است، او شاید
غالبا نام خودش را هم نمیداند]

...


از کتاب "در حیاط کوچک پاییز در زندان" مهدی اخوان ثالث


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

غزلی پر از غمازی

اشاره: از خلاصه کردن اشعار خوشم نمی آید؛ علی الخصوص که از غزلیات شمس باشد. اما به فراخور حال، ابیاتی از این غزل را اینجا مینویسم. کاملش اینجا هست.


مرا عقیق تو باید، شکر چه سود کند
مرا جمال تو باید، قمر چه سود کند

چو مست چشم تو نبود، شراب را چه طرب
چو همرهم تو نباشی، سفر چه سود کند

مرا زکات تو باید، خزانه را چه کنم
مرا میان تو باید، کمر چه سود کند

چو آفتاب تو نبود، ز آفتاب چه نور
چو منظرم تو نباشی، نظر چه سود کند

لقای تو چو نباشد، بقای عمر چه سود
پناه تو چو نباشد، سپر چه سود کند

مرا بجز نظر تو نبود و نیست هنر
عنایتت چو نباشد، هنر چه سود کند

خبر چو محرم او نیست، بیخبر شو و مست
چو مخبرش تو نباشی، خبر چه سود کند

ز شمس مفخر تبریز آنکه نور نیافت
وجود تیره او را دگر چه سود کند


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

در باب صبر

اشاره: مادرکم - که درود خداوند بر او باد - همواره توصیه ام میکرد به خواندن سوره والعصر؛ میگفت صبر می آورد. علی جهانیان - که عمرش دراز باد - یک روز بین دانشکده برق و مکانیک در پردو در چشمانم نگاه کرد و گفت خدای عالمیان با همه عظمتش با صابران است؛ ان الله مع الصابرین و هر دو گریستیم.


ایوب را به صبر میشناسیم که خداوند او را به صبر در کلامش ستوده است. در تفسیر آیه هشتاد و سوم سوره انبیاء که میفرماید: "و ایوب اذ نادی ربه انی قد مسنی الضر و انت ارحم الراحمین" برخی گفته اند که ایوب دعا کرد؛ بر این روال که "خداوندا بر من سختیهایی رسیده و تو ارحم الراحمینی، بیا و مشکل من را حل کن". حال آنکه عظماء تفسیر میفرمایند آن "واو" در "و انت ارحم الراحمین"، واو حالیه است یعنی ایوب فرمود: "خداوندا در همان حال که تو ارحم الراحمینی، سختیها وجود مرا لمس کردند."

تفاوت را میفهمی؟ به راستی چنین کس را نباید به صبر ستود؟

این را که فهم کردی، فهم کن که برای درک بهتر من و تو گاه به واو هم بسنده نکرده است، آنجا که در سوره انشراح به تاکید فرمود "فان مع العسر یسرا * ان مع العسر یسرا". معیت دو شیء یعنی همراهی دو چیز از یازده وجه مختلف که یکی از آنها زمان است. نه اینکه آسانی بعد از سختی می آید، این دو همراهانند. چشم بگشای. بیشتر اضافه کنم که بار اول با حرف "ف" شروع کرد که ممکن است مقید کند جمله را به ماقبل. پس از سر رحمت، بار دیگر، بی هیچ قید، جمله را تکرار کرد؛ که شبهه ای نماندمان.

بیا با هم بفهمیم.


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

تضمین شیدایی

اشاره: از مرحوم شهریار دو تضمین به یادگار مانده است، تضمین غزلی از سعدی و غزلی از حافظ. تضمین غزل حافظ قدری مهجورتر مانده و کمتر دیده ام که بخوانندش. این باشد تحفه ای از درویش.

چون تو کو در چمن حسن، سمن سیمائی؟
یا چو من، ای گل صدبرگ، هزار آوائی؟
تا تو چون چشم غزالان، غزل شیوائی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی
خرقه جائی گرو باده و دفتر جائی

من که چشمم کرم ابر بهاری دارد
شاخسار طربم حسرت باری دارد
خاطرم گرد غم شاهسواری دارد
دل که آیینه شاهی است غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رائی

اشک، دریا و منش کشتی سیمین لنگر
موجها نقره فشانم ز پس یکدیگر
بو که آهنگ تفرج کند آن افسونگر
جویها بسته ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالائی

آتش طور به گوش دل شبگرد شبان
خواند سرّ ادبی محتجب از بی ادبان
گو دلش باز نگوید به زبان ضربان
سر این نکته مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروائی

گو خزف در صف گوهر نبرد راه به گنج
که ترازو نبود جز به کف گوهرسنج
مهره نرد میامیز به شاه شطرنج
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینائی

تا ندای طربم داد به میخانه سروش
سخن توبه زاهد نگرفتم در گوش
وز کف مغبچه ی بزم تو خوش دارم نوش
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرائی

دوش جاروی خزان صحن چمن را می رفت
که بهار و گل و بلبل همه حرفی بس مفت
خواب سَروَش به هیاهوی زغن می آشفت
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسائی

گر همه شعر عرب معجز جاحظ دارد
ور همه شعبده در موعظه واعظ دارد
خواجه ماست کزین طرفه مواعظ دارد
گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردائی


.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

تبریک سال نو

حالا که قدری شرایط آرام تر شده و هیجان تبریک گفتن های اولیه و زودهنگام فرونشسته، سال نو را به همه دوستان و عزیزان تبریک میگم. امیدوارم که سال پربرکتی برای همگی باشد. سال گذشته سال سختی بود، ان شاء الله که خداوند امسال را سال آسانی قرار دهد.

دوستان عزیزم در ایران را بسیار یاد میکنم. متاسفانه امکان تماس و تبریک فرد به فرد وجود ندارد. لذا برای جلوگیری از تبعیض، از همین تریبون به همه تبریک میگم. خاطرات غم و شادیهایی که در کنار هم بوده ایم، چیزی نیست که با عبور سالیان، غبارآلود شود.

از همگی درخواست دعا و آرزوی خیر دارم.


.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

شنبه که بیاید ...

اشاره: شنبه این هفته آغاز سال 1389 خورشیدی است؛ به قولی قرار است بهاری بیاید از پس زمستانهای سخت و سیاه. برای من که عمری بهارم پاییز بوده است، تجربه متفاوتی است. نمیدانم بوی بهار، شیدائییان را رسوا میکند یا بوی بهارنارنج.


از دوم دبیرستان به این طرف، هر وقت بهار میشد، یاد شعر سعدی در خاطرم زنده میشد که "وقت بهار است خیز تا به تماشا رویم/ تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار" تا اینکه کار جنون به تماشا کشید و شدم دیدنی. نه که ارزش دیدن دارد، که عبرت بینندگان باید. صدای مرحوم شهریار که وارد شد، شنیدم که "بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم هنوز/ چون بهاران میرسد با من خزانی میکند" و اضافه کرد که "من از بچگی عاشق بهار بوده ام" و باز تعریف کرد آن جوراب آویزان کردنها و هدیه گرفتنها را. پیرمرد در هشتادسالگی منتظر بهار بود.

و من سالها بود که بهار را در هیاهوهای زندگی گم کرده بودم. امسال، بهار را میخواهم به فال نیک بگیرم. امسال دیگر باید با دل خونین، لب خندان آورد. امسال شاید برای زیان رسیده، وقت تجارت باشد. امسال شاید از بقیه خداوند نصیبی بر سفره ما جای گیرد. فی الحال، وسط همین نوشتن الکترونیکی، تفالی زدم به حضرت حافظ؛ چنین فرمود که:

صبا به تهنیت پیر میفروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و خاک نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

ز خانقاه به میخانه میرود حافظ
مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد


.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

غزلی پر از حماسه

به اعتقاد من خدا یگانه ای مکرر است
یگانه ای که با شمار بندگان برابر است

به اعتقاد من خدا، همان که فکر میکنیم
درست شکل اعتقاد ماست، شکل باور است

گروهی از میان ما خدایشان بزرگ نیست
خدایشان درست مثل شخصشان محقر است

گروهی از میان ما خدای پرغرورشان
همیشه کینه ورز و اخم کرده و ستمگر است

گروهی از میان ما خدای مه گرفته شان
شبیه دیدن از ورای شیشه مشجر است

ولی خدای من، خدای عاشقی که روزوشب
میان چشمه تبسمش دلم شناور است

خدای من بزرگتر است از آنچه فکر میکنند
خدای من از آنچه حرف میزنم فراتر است

خدای من جداست از خدای سختگیرشان
مرا کسی که آفریده یک خدای دیگر است

گناه اگر نمیکنم برای عرض عاشقی است
وگرنه هر گناه پیش لطف او میسر است

کسی درست میشناسد آن بزرگ پاک را
که مثل من تمام عمر با خدا برادر است

به نام نامی یگانه اش قسم که بی گمان
هر آنکه فکر میکند خدا یکیست، کافر است


علیرضا سپاهی لایین

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

در حکایت ننه علی

اشاره: همه شنیده ایم که فرمود: علیکم بدین العجائز (بر شما باد گرویدن به دین پیرزنان). ببین! این چنین.

پیرزنی بود که از سال 59 تا سال 76 یعنی 17 سال تمام بر سر مزار فرزند شهیدش در بهشت زهرا اوایل توی یک چادر و بعدها به همت برخی بچه ها در یک آلونک زندگی کرد. اسم پسرش قربانعلی بود و او را "ننه علی" صدا میکردند. سال 76 فراموشی گرفت و الان در منزل دخترش در تهران زندگی میکند. زنده برگشتن ز قربانگاه شرط عشق نیست. و تو چه میدانی که 17 سال یعنی چه؟

جواد عزیز در سفرش به ایران، این عکس را از سردر آلونک گرفته و اسمش را گذاشته: The statue of Love.


جستجویمان در اینترنت ما را به این صفحه رساند که عکسی از ننه علی دارد همراه با شرحی از زندگانیش. اما ننه علی، یک زن در یک کالبد نیست. ننه علی، مادر من و توست که هزاران کیلومتر آنطرفتر، غممان را میخورد. آن روز که برای بدرقه مادر یکی از دوستان به فرودگاه رفته بودیم، یاد مادرکم افتادم. امروز هم با دیدن این عکس و این نوشته ها، باز همان یاد اوست که ذهنم را تسخیر کرده است. مادرکم هر روز میرود حرم و برایم و برای دوستانم، با تمام محبتش دعا میکند.


.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

حکایت آن عارف بدنام

اشاره: برخی حکایتهاست که در علن نقل نمیکنند؛ به گمانم از آن جهت که مخاطب باید مخاطب باشد تا درک مطلب کند. این که مینویسم از آن دست حکایتهاست. تعجبی هم نیست از این غمازیها که کار جنون ما به تماشا کشیده است.


میگویند در شهری زاهدی میزیست به غایت پاکیزه خوی؛ معتمد اهل شهر. بازرگانی که برای سفر میرفت، زنش را به زاهد سپرد تا مدتی که نیست خیالش آسوده باشد. بازرگان هنوز بازنگشته بود که روزی زاهد در اندرونی چشمش به زن افتاد و شکیبایی از دست داد. بزرگی به عارفی رهنمونش شد ساکن شهری دیگر. زاهد به امید دوا عازم آن شهر شد. عارفی با آن نشانیها که گفته بودندش، در شهر نیافت. تنها شباهت، با کسی بود ساکن کوی پتیارگان. زاهد، ناامید خود را به منزل او رساند. بر در، شاهدی دید نشسته ساغری ارغوانی به دست؛ درهای خانه گشوده و اطراف خانه مملو از هرزگان. سراغ نشانیها را گرفت، مردی آمد چنان که گفته بودندش؛ مدعی که من همانم که تو به دنبالش آمده ای. زاهد، متعجب، از سرّ شاهد و شراب پرسید و جواب شنید که خمره ای سرکه در دست فرزندم دیدی. زاهد چهل سوال از علوم مختلفه پرسید تا برایش مسجل شد که این مرد همان عارف است. پس پرسید که چرا ساکن این کویی ای مرد؟ عارف لحظه ای درنگ کرد و گفت: حسنش این است که بازرگانان، زنانشان را به ساکن کوی پتیارگان نمی سپارند.


.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

غزلی پر از تمنا


دیده ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد، بدون سر باشد؟
سایه گستر شود درختی که تنه اش زخمی تبر باشد؟

دیده ای تا کنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد؟
استخوانی بیاید و مثل قاصدکهای خوش خبر باشد؟

فکر کن دیده ای که یک شب ماه، روی دوشش ستاره بگذارد؟
یک نفر بعد رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد؟

همه شهر میشناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست
من ندیدم هنوز دریایی از دل تو بزرگتر باشد

آنقدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد
زندگی بعد مرگ می آید بیشتر در تو شعله ور باشد

هر چه نادیدنی است را دیدی، تا ابد سنت جنون این است
عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد


رضا نیکوکار

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

قضاوت و امتحان

امروز قابل مقایسه است با روزهای ناخوشایند. از بدعهدی روزگار است که مجبور به قضاوت شویم. نمیدانم آیا خداوند چنان غیورانه با تمام بندگانش برخورد میکند یا نه. یک لحظه غافل شدن از یادش را با امتحانی ملازم میکند که فریادهای لاتحمّلنا ما لاطاقة لنا به در همین یک قدمی میماند. و البته که خبرمان داده بودند که لایبرمه الحاح الملحّین. کامم از تلخی غم چون زهر گشت.




.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

غزلی برای گریه های سحری

ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست
ببین که در عقبت حال مردمان چون است

به یاد لعل لب و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که میخورم خونست

ز مشرق سرکوی آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند، طالعم همایون است

حکایت لب شیرین، کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی، مقام مجنون است

از آن دمی که ز چشمم برفت روی عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است

چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار؟ که از اختیار بیرون است

ز بیخودی طلب یار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است


.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

کوانتوم

اشاره: گاهی در خودم چیزهای مهیبی پیدا میکنم. پتانسیلهای مثبت و منفی ای میبینم که حیرتم را برمی انگیزد. هر چه سعی میکنم، نمیتوانم خودم را کامل بشناسم. برایم عجیب نیست که کسی که خودش را بشناسد، خدایش را هم بشناسد.

بعضی چیزها را یاد نمیگیرم. نمیخواهم که یاد بگیرم. میدانم که یاد گرفتنم کوانتومی است. یکبار باید 100 واحد انرژی بگذارم و یاد بگیرم و خلاص؛ اما هزار بار 99 واحد انرژی میگذارم و یاد نمیگیرم. چون نمیخواهم این کوانتوم لامصب را رد کنم. یعنی فرسنگها بیشتر انرژی مصرف میکنم ولی نمیخواهم یاد بگیرم. این بهای نخواستن است.

درباره من

عکس من
هنوز دانشجوی دکتری مهندسی برق