ابلها مردا من عدوی تو نیستم؛ من انکار تو ام

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

برای تبرک

سلام وارث تنهای بی نشانیها
خدای بیت غزلهای آسمانیها

نیامدی و کهنسالهایمان مُردند
در آستانه مرگند نوجوانیها

چقدر تهمت ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: "دیوانه ها! روانیها!

کسی برای نجات شما نمی آید
کسی نمیرسد از پشت ندبه خوانیها"

مسیح آمدنی! سوشیانت! ای موعود!
تو هر که هستی از آن سوی مهربانیها!

بگو به حرف بیایند مردگان سکوت
زبان شوند و بگویند بی زبانیها

هنوز پنجره ها باز میشوند و هنوز
تهی است کوچه از آواز شادمانیها

و زرد میشوند و دانه دانه می افتند
کنار پنجره ها برگ شمعدانیها


پانته‏آ صفایی بروجنی

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

دارم سخنی با تو

اشاره: یار موافق، وهنود پوراحمد - که عمرشان دراز باد - اول بار، ماه رمضان پارسال، جایی مطلبی نوشت از سنخ عاشقانه های عیان؛ به ضمیر دوم شخص. البته این بعد از خاطرات رزمنده شهید بود که حکایت میکرد خواننده را به ضمیر دوم شخص. اما پس از آن بود که بارها خطابت کردم به ضمیر دوم شخص. این هم یکی از همانهاست.



بعد از این مدت طولانی که به سراغ این روح رنجور رفتم، کالبدی تهی یافتم، ضعیف و شکسته. در عزای خود، سوگوار بودم که ناگهان حاضر شدی، - بی توجه به حیرت من - تیغ کشیدی و زخم نو بر زخم کهنه نهادی؛ آخر کجای این بیابان هموار کیمنگاه توست؟

یادت هست آن روز که خواندیمت که برایمان طعامی بفرست، جرعه ای از اصوات در کارمان کردی؟ بارها به این خاطر مشوش تر از زلف بیدهای مجنونت فشار آورده ام که آنروز، تو ما را به نهفت خواندی یا ما تو را. افسوس که روایت ما - مثل خود ما - فانی است و آنچه میماند روایت توست؛ و تو میگویی که به نهفت پاسخت گفته ایم. به این بیندیش که شاید چنین نبوده باشد ...

و این البته برای آنکه ناگهانگی نهفت را نمیداند چه سود خواهد بخشید؟

حالا باز من مانده ام و تو؛ و البته تو که نه - ما را بدان بارگاه که بار نیست -؛ این تجلیات متعدد متضادت. آنقدر تنها مانده ام که حتی جراتم نمیشود که بگویم تنهایم گذاشته ای. و چطور ممکن است چنین چیزی گفتن؛ که تو قاصدی میان من و قلبم. باز مرا بیخبر میگذاری از حکمتت؛ تکریم میکنی و مخیّرم میداری به انتخاب راهها؛ و در همه حال میدانی که بینیاز از لطفت نیستم در این دریای تعارضات.

راستی! بیا با هم به تماشا برویم. این کار دارد از جنون میگذرد.

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

احوالات

بالاخره امروز رفتم صفحه گرامافون شور آقاحسینقلی رو از هارد قدیمی کشیدم بیرون. به همین بهانه گفتم اینجا رو به روز کنم.

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

پسرک واکسی


نشسته بود پسر روی جعبه اش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الا واکس

نشسته بود و سکوت از نگاه او میریخت
و گاه بغض صدا میشکست: "آقا واکس؟"

درست اول پاییز هفت سالش بود
که روی جعبه مشقش نوشت: بابا ... واکس ..

غروب بود، و مرد از خدا نمیترسید
و میزد آن پسرک کفش سرد او را واکس

(سیاه مشقی از اسم خداخدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچه ها با واکس)

برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد
صدای خنده مرد و زنی که: "هاها، واکس -

چقدر روی زمین خنده دار میچرخد"
(چه داستان عجیبی!) بله، در اینجا واکس -

پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیهه ماشین رسید، اما واکس -

یواش قل زد و رد شد کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس

غروب بود، و دنیا هنوز میچرخید
و کفشهای همه خورده بود گویا واکس

و کارخانه به کارش ادامه میداد و
هنوز طبق زمان، هر دقیقه صدها واکس ...

کسی میان خیابان سه بار "مادر!" گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد حتی واکس

صدای باد، خیابان و جعبه ای پاره
نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس


پوریا میررکنی

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

کشور عزیزمان

اشاره: این نوشته، یک نوشته علمی نیست؛ چرا که نویسنده در حوزه مربوط به نوشته تخصصی ندارد و دانشش به مطالعات اندکی محدود است. این نوشته حداکثر نگاه یک دانشجوی دکتری مهندسی برق به یک بحث عمیق سیاسی-اجتماعی است. کاش این مطلب را امیرپویان شیوا یا محسن شریفانی مینوشتند؛ گرچه ممکن است کاملا با من مخالف باشند.


وقتی به جامعه ایران نگاه میکنم، یک گسست عمیق اجتماعی را در میان مردُمم حس میکنم. انگار که این جامعه - که نمیدانم اطلاق این نام پارادوکسیکال با محتوای مطلبم نباشد - به دو جزیره شقه شده است. در یکی از این جزایر، آدمیان تحصیلات میکنند، به تماشای تئاتر میروند، کتاب میخوانند، به دنبال حق ابراز نظر و آزادیهای مدنی هستند و زندگی را در تعامل با دنیاست که تفسیر میکنند. در جزیره دیگر، گرسنگی فرصت تفکر را ازآدمیان گرفته است، هیولای خرافات - از مذهبی و غیرمذهبی - جولان میدهد، دسترسی به منابع بسیار محدود است، اخلاق را سنت عرفی تعریف میکند و تلاش برای بقا اصل اول زندگی است.

دو مساله، این مشاهده و دریافتم از جامعه ام را برایم ناراحت کننده میکند: یکی ذات این دوپارگی اجتماعی و دیگری تعامل این دوپاره با هم. سعی میکنم هر کدام را بیشتر توضیح بدهم. چیزی که اینجا برایم مهم است، این است که خواننده متن توجه کند که اینطورنیست که میان آدمیان جزیره اول و دوم رابطه بهتر و بدتر تعریف شده است و یکی مترقی و دیگری عقبمانده است. آدمیان هر دوی این جزایر بطور یکسان مظلوم/ظالم واقع شده اند.

1) وجود دوپارگی اجتماعی
در یک کشور توسعه یافته بالاخص در نظامهای سرمایه داری، شکاف طبقاتی میتواند توجیه پذیر باشد؛ گرچه دردناک است. حتی ممکن است با قدری چرخش در کلام و بازی با لغات این مطلب را به چندصدایی و آزادی ربط داد و حقوق بشر را نتیجه گرفت؛ یا مثلا مساله را به میزان تولیدکنندگی افراد نسبت داد و نوعی از عدالت - که با تساوی یکسان نیست - را نتیجه گرفت. اما در کشوری مثل ایران که منابع - تقریبا بطور کامل - در اختیار دولت است، این برادر بزرگتر (big brother) است که برای همه تصمیم میگیرد. دوشقگی اجتماعی حاصل طبیعی فرآیندهای اجتماعی معمول - در مقیاس شایستگی - نیست؛ سیاست گذاریهای کلان و خرد برادر بزرگتر نقش موثری در مساله ایفا میکنند.

دردناکتر این است که واژه فریبای "سیاست گذاریهای کلان و خرد" در حد "مرید من" و "دشمن من" فروکاسته شده است. اینکه سعی میشود با جلوگیری از جریان آزاد اطلاعات و جریان آزاد ثروت - که این "جریان آزاد" دومی را به عمد به قرینه لفظی حذف نکرده ام - فضای سالهای مریدانگی را بصورت منطقه ای (local) حفظ شود، نتیجه اش برای حاکمیت حامیان سرسپرده و برای آدمیان جزیره دوم فشارهای معیشتی-اخلاقی است.

از سوی دیگر همین جلوگیری از جریان آزاد اطلاعات و جریان آزاد ثروت، آدمیان جزیره اول را بین حس میهن دوستی و وفاداری به آرمانهای انسانی منگنه میکند. این فشارها باعث میشود که اینان بعضا دست به کارهایی بزنند که با گفته هایشان ظاهری متناقض دارد؛ از مهاجرت به کشورهای خارجی تا وابستگی فکری به تفکرات غیربومی. حس "من میدانم اما مجال نیست" این مردمان را به گوشه های عزلت میفرستد و آهسته آنچنان از دیگران - حتی هم جزیره ای ها - فاصله میگیرند که نظراتشان و اعمالشان به فکاهیات میزند.


2) ارتباطات دو جزیره
مساله دردناک دیگر، مساله ارتباطات مردمان این دو جزیره با یکدیگر است. نگاه کنید که روشنفکر محترم ما، آن دیگری را بسیجی احمق شپشو میداند که روزانه بابت فعالیت موثرش برای حکومت دویست هزارتومان مواجب میگیرد و جلوی آزادیهای مدنی را سد میکند و نگاه کنید به کارگر زحمتکش ما که آن دیگری را عامل تمام ناکامیهایش میشمارد و میپندارد که ثروت این کشور را دارند چپاول میکنند و سهم او را خورده اند. (این الفاظ که گفتم؛ از "روشنفکر" و "بسیجی" و "کارگر" نشانه التزام تعلق کسی به جزیره خاصی نیست. صرفا از تصور عامه وام گرفتم.) پس قابل تصور است که ساکنان جزیره دوم برای پول از آدمیان جزیره اول، و ساکنان جزیره اول برای آزادی از آدمیان جزیره اول متنفر باشند.

از ژستهای تبلیغاتی که بگذریم، یکی دیگری را "جواد" میخواند و برعکس "قرتی". این اتفاق به سادگی دو کلمه چهارحرفی نیست. این یک شکاف عمیق است و عمیقتر میشود وقتی در جامعه مذهب زده - به قول مرحوم آل احمد؛ مثل سن زده - جواد با مذهب و قرتی با لامذهب گره میخورند. و باز کار خرابتر میشود وقتی جواد مذهبی ما در چارچوب اخلاق - بر خلاف تبلیغات مرسوم - دلیلی برای تنفرش از قرتی لامذهب نمی یابد و قرتی لامذهب چنان در فقر بنیان فکری به سر میبرد که همواره خودش را در مقابل جواد مذهبی یک یاغی میبیند.


این البته طرح یک درد دل دوستانه بود تا یک معضل اجتماعی. دوست دارم نظرات شما را هم بدانم. منت میگذارید اگر کامنت بدهید.

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

غزل 21

اشاره: در کتاب "عشق قابیل است" که مجموعه اشعار مرحوم نجمه زارع را در بر دارد، سه غزل وجود دارد که شاعر آنها را غزل 21 مینامد. ارتباط عمیق بین این سه غزل چیزی است شایان درک.

غزل 21

صدای پچ پچ غم ... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
صدای پچ پچ غم ... هیس! هیس! ساکت باش
سکوت در دل بیتاب من به هم خورده است
تو قاب عکس مرا دیده ای، نمیدانی
نشاط چهره در قاب من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگر نه میدیدی
که وزن در غزل ناب من به هم خورده است
هجای چشم تو را وزنها نمیفهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

بند 2 غزل 21

دو ساعتی که به اندازه دو سال گذشت
تمام عمر من انگار در خیال گذشت
- ببند پنجره ها را که کوچه ناامن است ...
نسیم آمد و نشنید و بیخیال گذشت
درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره تو ... لحظه ای که لال گذشت
- چه ساعتی است ببخشید؟ ... ساده بود اما
چه ها که از دل تو با همین سوال گذشت
گذشت و رفت و به تو فکر میکنم - تنها -
دو ساعتی که به اندازه دو سال گذشت

بند 3 غزل 21

تمام عمر من انگار در غم و درد است
مرا غروب تو صدسال پیرتر کرده است
تمام خاطره ها پیش روی منند
زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است
- بیا و پاره کن این نامه را نمیبینی؟
دو سال میشود او نامه ای نیاورده است ...
همیشه گفته ام اما نمیشود انگار
دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است
تمام میشود این قصه، آه! حرف بزن
فقط نپرس که "لیلی زن است یا مرد است"

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

اولین دیدار با فیودور

اشاره: بی شک از داستایوفسکی باید نوشت. اگر کتاب "یادداشتهای زیرزمینی" داستایوفسکی را زودتر خوانده بودم، حداقل پنج سال در زندگی جلو بودم. بیخود نیست که او را خداوندگار نویسندگان میشمارند.


کتاب "یادداشتهای زیرزمینی" اثر فیودور داستایوفسکی با ترجمه رحمت الهی - که در واقع یکی از داستانهای کتاب "یادداشتهای روزانه یک نویسنده" است - یکی از کتابهایی بود که جواد عزیز زحمت کشید و از ایران برایم آورد. در سفری که برای کنفرانسی داشتم، فرصتی دست داد تا این کتاب شریف را بخوانم. کتاب از دوبخش با عناوین "تاریکی" و "روی برف نمناک" تشکیل شده است که به طریقی جادویی به هم مرتبط شده اند. شاید وقتی به این موضوع پرداختم. حالا برای دست گرمی، پاراگرافی از بخش تاریکی را با هم بخوانیم:

"لذتی که در اینجا به آن اشاره کردم، لذتی است که از دانایی آشکار و بارز و خیره کننده ای که به ذلت و خواری خود پیدا میکنیم به ما دست میدهد. یعنی آن گاه که میفهمیم دیگر به آخرین سنگر و دیوار رسیده ایم؛ میفهمیم که دیگر کوچکترین راهی برای تغییرمان وجود ندارد و ممکن نیست شخص دیگری جز آن چیزی که هستیم، بشویم. حتی اگر مهلت و ایمانی نیز برایمان باقی مانده باشد، فایده ندارد. دیگر ممکن نیست خود را به وجودی دیگر تبدیل کنیم. هیچ عوض شدنی نیستیم. هر چقدر هم بخواهیم نمیتوانیم. و شاید به این دلیل چنین است که اصلا دیگر صورتی وجود ندارد که ما بخواهیم خود را به آن صورت در آوریم و تبدیل کنیم."

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

سفری به سان دیگو

اشاره: دو روز قبل، برای کنفرانسی به سان دیگو در کالیفرنیا آمدم. رضا را - که حالا پزشک حاذقی است - بعد از ده سال در سان دیگو پیدا کردم. حسین و سیدجواد عزیز هم که از قبل اینجا بودند. محمد هم که راهی لوس آنجلس بود، راهش را کج کرد تا شبی را با هم باشیم؛ آن هم شب اربعین. این شرحی است از احوال این سفر، پیش از ترک سان دیگو.


بعضی دردها هستند که قابل توضیح دادن نیستند. تا اینجای قضیه بدیهی است. اصلا بگذار کلمه را عوض کنم. اینقدر از کلمه "درد" کار کشیده ایم که بیچاره از معنا تهی شده است. اصلا از اول مینویسم.

وقتی دوستی را ده سال ندیده ای و آن دیگری را شش سال و آن یکی را یکسال، حتی تصورش را هم نمیکنی که اولا دلتنگی ات به اندازه همان دوستی است که یکروز ندیده ای اش و ثانیا ادامه حرف از همان ده، شش یا یکسال قبل است؛ چنان که از دیروز. انگار این زمان طولانی، آن چیزها که آن شخص را برای تو ممتاز میکند را نمیتواند عوض کند. از سوی دیگرش، یکروز جدایی با ده سال جدایی فرقی نمیکند چون زمان آن چیزها که شالوده تو را میسازد، نمیتواند عوض کند. اگر دوست، دوست باشد.

وقتی مینشینی و با کسی راز دل را به زبانی که شرح آن نتوان در نگاهت زمزمه میکنی و او پاسخت را عمیقتر و رساتر میدهد، خیالت راحت میشود که نیازی نداری که جان بکنی و این حال پریشان را به قالب کلمات بریزی. نمیدانم میدانی یا نه، اما بگذار این یکبار را برای تو توضیح بدهم. وقتی میخواهی چیزی را در قالب بریزی، باید اول ذوبش کنی لابد. پس حال پریشانی میطلبد به قول شاعر، از زلفش پریشان تر. اما بعد ذوب شده را در قالب میریزی؛ تا اینجا هم مشکلی نیست. بعد باید صبر کنی تا سرد شود و از قالب بیرون بیاوری اش. گفتم صبر؟ ...

شب میشود و بعد از هزاران سال تو با دوستانی، شبی خلوتی داری؛ به یاد آن خلوتها. به یاد همه آن یادها که نمیخواهم کلام را معطر کنند در این حال. حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و قسم میخورم که دیشب "و ان یکاد" خواندم. و چرا نخوانم؟ هزاران فرسخ از خانه ام دورم کرده است و دیشب به میهمانی ام فرا خواند. منتها گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست. اینجای قامتمان بی اندام است.

با داستایوفسکی رفیق شدم. حرفهای مرا میزد. از او بیشتر خواهم نوشت. از کلنجارهایش، بالا و پایینهایش و ناپیوستگیهای نوشتاری و گفتاری اش. اما نه! حواسم پرت نمیشود؛ حتی با حرف زدن از داستایوفسکی. چه کنم؟ مرا عاشقی شیدا، فارغ از دنیا، تو کردی، تو کردی. یاد آن بیت افتادم که تصحیحش کردیم اینچنین:

گفتی بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم بدهی کامم و جانم نستانی

جانم نستاندی ... این بد روزگار است.

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

غزلی از برای گریه های فخیمانه

نستعلیق حیرانی

چه خطی مینویسد سرمه بر بادام طولانی
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی

جلا جنگ سم اسبان خراج چشم زخم تو
بگو چشمت کنند آهوسواران خراسانی

رسولان سر زلفت پریشانند از هر سو
به بعثت میرسد هر سوی این گیسو، پریشانی

چه سرخی میکند خنجر خرامیهای رگهایت
انارت را دو قسمت کن؛ شهید اول و ثانی

برقص ای آتش هندو دوات روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی

فراوان کرده حسنت رونق بازار حالم را
چه حالی دارد از حسن تو بازار فراوانی

سپاه سیب غلتید از طواف کعبه چشمت
که آسیب بلا را از مریدانت بگردانی

چه میگویم؟ نمیگویم؛ که خاموشند درویشان
که خاموشند هنگامی که تو انجیل میخوانی

سلامم را به در آویز و در بگشا به تکفیرم
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی

حافظ ایمانی

.

شبانه‏ گی ها

اشاره: شبها حالم دیگرگون میشود. هر چه به صبح نزدیکتر میشوم، خراب و خرابتر میشود. سعی کرده ام به این محتوا فکر کنم. ممکن است چندبار این مطلب را بنویسم.

روز که دارد تمام میشود، این قلب صاحبمرده شروع میکند به زندگی. بدون توجه به کندشدن ضرباهنگ شهر یا تندشدن فرکانس ستاره ها، به کار خودش مشغول است. به قول مرحوم هایده: شب که از راه میرسه، غربت هم باهاش میاد. و به گمانم از بس تحمل این غربت برای آدمیان سخت است که شب را میخوابند. کیست که نداند خواب - به قول آن یار موافق - "خودکشی موقت" است؟

حالا تصور کن که دوباره حالاتی را که چند سال ازشان فرار کرده ای، دوباره داری تجربه میکنی و در این دیگ جوشان برداشته شده است. حواست پرت است؛ نگاهت خسته است؛ دلت ملتهب است و روحت آبستن. اما ناکامیهای گذشته ترسانده ات. دلت میخواهد جلو اش را بگیری. تجربه اش را داری. میدانی که چطور بر وجودت چنگ میزند. تصویر آن گیاه - که عشقه میخوانندش - بر دور آن درخت خشک - که شیره اش را گیاه مکیده - در نظرت میرقصد. تصمیمت بین دوباره سوختن و دوباره ساختن است. حالا تو جوابم بده: روز کم است که شب هم؟

مستوری میکشدمان. اینست شاید راز این شب. حتی این اشک هم حجاب میشود. به قول شهریار: نور از پس اشک لرزشی داشت. بر ما بار نکن آنچه طاقتش را نداریم. بر ما مسلط نکن آنکه رحممان نمیکند. ای دوست! صدایت زدن را دوست دارم.

البته حق است که جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال، شب فراق نخوابیم لاجرم ز خیال؛ اما اقلا تو بدان که زان شبی که وعده کردی روز وصل، روز و شب را میشمارم روز و شب.

بزرگوار رفیقا! بر این جان خسته رحمی کن.

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

شعری از سر بغض

کتیبه زیر غبار

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود
ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد
روزی پناه خستگی این دیار بود
آن روزها که پای به هر قله میگذاشت
آن روزها به گرده توفان سوار بود
حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه زیر غبار بود

*

بین شلوغی جلوی دکه مکث کرد
دعوا سر محاکمه شهردار بود
آن سوی پشت گاری خود ژست میگرفت
(مرد لبوفروش سیاستمدار بود)
از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد
اصرار بر ادامه جنگ انتحار بود
این سو یکی که جزوه کنکور میخرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود ...

*

میخواست تا فرار کند از پیاده رو
میخواست و ... به صندلی خود دچار بود
دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده در صدد انفجار بود
خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بغضی که روی صندلی چرخدار بود.

ابوالحسن صادقی پناه

.

درباره من

عکس من
هنوز دانشجوی دکتری مهندسی برق